ف.خ

قصه عشق

قصه عشق معلم و شاگرد: یک قصه نامتقارن است. یعنی صمیمیت بر اساس یکسان نبودن است. یکی نقش معلم را دارد. دیگری شاگرد. یکی از اینکه یاد بگیرد لذت میبرد. دیگری از اینکه یاد دهد. گاهی ممکن است این نقشها بین جفت جابجا شود. ولی در هر صورت رابطه از بالا به پایین است. و هر دو نفر از این شکل رابطه راضی هستند.

 معلم معمولا کسی است که سنش بالاتر است. پخته تر یا حرفه ای تر است. خیلی مواقع این شکل رابطه وقعا بین معلم و شاگرد اتفاق میفتد: کارمند و مدیر. دانشجو و استاد و …

 ولی ممکن است:

معلم واقعا چیزی برای آموزش نداشته باشد.

معلمی فقط یک برچسب باشد.

شاید فقط مزخرف بگوید!

یا داناتر از جفتش نباشد.

 رابطه ای که معمولا یک نفر صحبت می کند.

در مورد عقاید خاص خودش میگوید.

دیگری شنونده است و تایید می کند.

از نظر دیگران یک نفر در رابطه متکبر است و دیگری پذیرنده و کوچک.

ولی از نظر خودشان ابدا اینطور نیست.  این خاصیت قصه های عشق است.

 نابرابر

 بدون منطق

 متفاوت از کلیشه ها،

ورای قوانین نوشته و نانوشته مردم

دو نفر در یک رابطه. بدون حساب و کتاب و تدبیر. عمیقا راضی هستند.

 شاگرد ممکن است حرفهای معلم را خوب درک نکند. ولی از یک چیز مطمئن است: اینکه حرفهای او درست هستند.

 اینها همه زمانی اتفاق میفتد که دو نفر درست در رابطه قرار گرفته باشند. یک معلم و یک شاگرد.

 ولی خیلی اوقات اینطور نیست.

وقتی یک نفر بی آنکه بخواهد معلم می شود:

جفت همیشه او را تایید می کند.

بحث نمی کند.

حرف هایش را می پذیرد، حتی اگه زور باشد.

نظری نمی دهد.

 افرادی که وارد این رابطه میشوند در کسب:

 برابری

 تقارن

 و تناسب

 مشکل دارند.

دوست دارند معشوقشان دانا باشد. از او در مورد هر چیزی سوال کنند.  یا اینکه می خواهند در نظر معشوق اینگونه دانا و همه چیزدان باشند.

مزیت رابطه معلم و شاگرد: هر دو نفراز نقش خود لذت میبرند.

نقطه ضعف: اگر جفت همکار باشند، در محل کار به مشکل می خورند. چون معمولا همکاران این رابطه را خیانت به خود می دانند. فکر می کنند شاگرد از قدرت معلم سواستفاده می کند. و دلیل رابطه چیزی غیر از عشق است. بنابراین آنها مجبورند رابطه را از دیگران پنهان کنند.

به غیر از این امکانش هست در طولانی مدت یک نفر از ادامه نقش خود خسته شود. در صورتی که دیگری بخواهد به نقش خود ادامه دهد.